خدا دوستم دارد
این پست رو به قصد سپاسگذاری ازیه دوست بسیار عزیزتر از جان گذاشتم. بوی آن خاک دمی گر برهاند ز عذاب اوحدی مراغه ای در کتاب چهار فصل زندگی مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد ● تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد ● من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد ● من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد ● جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود که در این بزم بگردید و دل شیدا برد ● خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد ● خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم با بر افروخته رویی که قرار از ما برد ● همه یاران به سر راه تو بودیم ولی خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد ● همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد فرسوده فرسنگ شدن ها بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون كو؟ جاري به رگ سوخته چنگ شدن ها زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدن ها پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها
غم مخور ایام هجران رو بپایان می رود
این خماری از سر ما می گساران می رود
پرده را از روی ماه خویش بالا میزند
غمزه را سر میدهد غم از دل و جان می رود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود
زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود
محفل از نور رخ او نورافشان میشود
هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش میرسد ایام هجران میرود
امام خمینی (ره)
یا رب، امسال بدان رکن و مقامم برسان
;کام من دیدن کعبه است و به کامم برسان
;دولت وصل تو هر چند که خاص است، دمی
;عام گردان و بدان دولت عامم برسان
;جز به کام مدد عون تو نتوان آمد
;راه عشق تو، بدان قوت و کامم برسان
;صبرم از پای در آمد، تو مرا دست بگیر
;به سر تربت این صدر همامم برسان
;چون هلال ار بپسندی که بمانم ناقص
;به جمال رخ آن بدر تمامم برسان
;هندوی آن درم ار خواجه جوازی بدهد
;صبح بیرون برو روز است به شامم برسان
;گر بدان روضه گذارت بود، ای باد صبا
;عرضه کن عجز و زمین بوس و سلامم برسان
صفحه ها پشت سر هم میروند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
ديري است كه دل آن دل دلتنگ شدن ها
| Design By : Night Skin |



